امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

تقدیم به حضرت علی اصغر(ع)

برای قطره آبی نفس نفس می زد... دل حسین (ع)برایش دل کبوتر شد اگر چه رحم ندارید کوفیان گویا نظر کنید بر این غنچه ای که پرپر شد کسی نبود که آبی بیاورد آنجا نگاه آیه ی کوثر بدون یاور شد گرفت حرمله تیری سه شعبه را در دست نشاند بر رگ طفل و لبش کمی تر شد حسین (ع) خون علی را به آسمان پاشید از آن گلاب بهشتی هوا معطر شد نگاه پر غم مولا کرانه را پر کرد هزار شعله زد از غم ،و خون شناور شد میان آتش و خون بغض آسمان ترکید افق برای همیشه شبیه ساغر شد حسین صورت فرزند تشنه را بوسید دو بال پر زدنش سوی حق،سبکتر شد کبوترانه به بالین کبریا می رفت گلی که حنجره ی او،نصیب خنجر شد شبیه حیدر کرا...
5 مرداد 1392

سفر به مشهد مقدس

تابستان 88 ما با خانواده ی رضا به مشهد رفتیم .سفر زیارتی بود وشوق رفتن به حرم همه را مسرور کرده بود .اما برنامه حرم را کنار بگذاریم مسافرت خیلی سختی بود ،امیرمحمد کوچک بود ودر عین حال باید غذای مخصوص خودش را می خورد . از طرف دیگه عمه امیرمحمد هم در این مسافرت با ما بود که یک دختر به اسم فاطمه که 3 ماه کوچکتر از امیرمحمد است را داشت .بودن 2بچه ی کوچک شرایط را سخت کرده بود . هوا هم آن سال گرم بود .یادم است روزی که قرار بود از مشهد برگردیم ظهر به دیهوک رسیدیم وآنجا برای خوردن ناهار ماندیم .هوا آنقدر بد بود که حتی نفس کشیدن را هم سخت کرده بود تصمیم گرفتیم به سمت کرمان حرکت کنیم. کولرهای ماشین جواب نمی دادند بچه ها بی حال شده بودند و...
5 مرداد 1392

عقیقه

روز دوم تولد پسرم از بیمارستان مرخص شدیم ،روز سرد پاییزی بود اما برای ما از بهار هم بهتر بود . سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه ی مامان رضا رفتیم .آنجا گوسفندی را جلوی پایمان کشتند والبته قبلش دعای عقیقه را خواندند. بار خدایا استخوانش را به جای استخوان او،گوشتش را به جا گوشت او،خونش را به جای خون او،ومویش را به جای موی اوعقیقه می کنم. وقتی یه مادری فرزندی رو به دنیا میاره مثل این میمونه که قلبش رو از سینه در آوردن وبه اون دوتا پا دادن وتمام این مدت این قلب مادر است که جلوی چشمشون داره زندگی می کنه وبزرگ می شه . قلبم ،جانم ،پسرم می سپارمت به خدا،ان شا ءالله درپناه حق باشی. ...
4 مرداد 1392

مسافرت شیراز -پیش دبستانی آیدا

فروردین سال 88ما تصمیم گرفتیم که به شیراز بریم .امیرمحمد تازه 4ماهه شده بود ومن کمی دلهره داشتم که اتفاقی برای بچه نیفتد ویا در مسیر راه هوا سرد نشود .به هر حال 29 اسفند 87 در حالیکه تازه جابجا شده بودیم وبه خانه ی جدیدمان آمده بودیم راهی سفر شدیم وچقدر به ما خوش گذشت وبا اینکه از نظر زمانی فرصت چندانی نداشتیم اما برای هر روزمان برنامه داشتیم وتقریبا تمام جاهای دیدنی را گشتیم از جمله تخت جمشید -آبشار مارگون -حافظیه -سعدیه -باغ ارم-باغ نارنجستان -شاهچراغ و...که خاطره ی آبشار مارگون وجوجه کبابی که رضا درست کرد هیچ وقت از ذهنم نمی رود. مهرماه سال 88 هم دخترم آیدا به سن پیش دبستانی رسیده بود وبعد از کلی تحقیقات تصمیم گرفتم که غیر انتفاعی نی...
4 مرداد 1392

تفاوت

وقتی دقت می کنم می بینم چقدر آیدا وامیرمحمد با هم متفاوتند. برای امیرمحمد که پخ می کردیم غش غش می خندید اما آیدا به پخ پخ کردنهای ما نگاه عاقل اندر سفیهی می کرد بی هیچ لبخندی . در واقع آیدا از همان ابتدا احساساتش را بروز نمی دادواین درست برعکس امیرمحمد بود . از لحاظ رفتاری هم آیدا نشسته می خزید اما امیرمحمد خیلی زود چها دست وپا راه افتاد. بعضی وقتها از رفتارهاشون تعجب می کنم با اینکه خواهر وبرادر هستند اما چقدر متفاوتند ومن تمام این تفاوتها را دوست دارم وبرایم زیبا هستند. پسرم امیرمحمد دخترم آیدا   ...
4 مرداد 1392

خوشبختی

امیرمحمد من روز به روز بزرگتر و شیرین تر می شه و با کارهای جالبی که می کنه همه ی ما رو سر ذوق می یاره . آیدا هم که برای خودش خانمی شده و رفتارهای سنجیده وخوبش همه رو به تحسین وا می داره . من بیشتر از هر زمان دیگه احساس خوشبختی می کنم .درست است که با ورود بچه ها خیلی محدودتر شدیم ودر واقع با به دست آوردن یک نعمت ،نعمتهای دیگر رو از دست دادیم مثلا نعمت خوابهای خوش وسنگین ،نعمت گشت وگذارهای بی وقت همه وهمه سلب شدند. خوشحالیم منوط به خوشحالی فرشته هایم واز غصه وناراحتی آنها غصه دار می شوم  .اما در تمام این مدت تمام لحظه های خوب به لحظه های بد پیشی گرفتند ومن تمام این سختیها را با جان ودل پذیرایم واحساس خوشبختی می کنم وخدا را به...
4 مرداد 1392

زردی گلم

روز سوم تولد پسرم بود که فهمیدیم زردی دارد با اینکه من در زمان حاملگی عرق بید کاسنی می خوردم ومراقب بودم ولی مثل اینکه این کارها تاثیر نداشت . دواهای خانگی مثل ترنجبین وشیرخشت هم که مامانم داد کار ساز نبود .دکتر اخطار داد که باید حتما بچه را توی دستگاه بگذاریم داشتم از ناراحتی دق می کردم اما چاره ای نبود . دستگاه اجاره کردیم وپرستار اومد توی خونه وبه ما آموزش داد. بچه را باید کاملا لخت می کردیم وفقط با پوشک وچشم بند زیر دستگاه که نور مهتابی داشت تمام مدت می گذاشتیم وتنها موقع شیر دادن بیرون می آوردیم . صحنه ی دردناکی بود  هوا سرد بود ومی ترسیدیم بچه سرما بخورد خودم هم که درد زیادی داشتم وبه شدت جای بخیه هایم درد می کرد ...
4 مرداد 1392